پاییزبازی
شنبه ۷ آذر
برای عوض شدن حال وبلاگستان. برای اینکه کمی فضا شکسته شود و کمی دلنوشتهی پاییزی بخوانیم. تصمیم گرفتم "پاییزبازی" را راه بیندازم. آخر پاییز است و نوشتن دربارهاش حکم خداحافظی با پاییز را دارد. قانون خاصی هم ندارد. رسم بازیاش این است که هرکس حساش را از پاییز بنویسد. حالا میتواند خاطره باشد، شعر باشد، نوشته باشد، قصه باشد و... مهم این است که تنها و تنها دربارهی پاییز باشد. بعد هم هر کسی که نوشت سه تا پنج نفر از دوستانش را برای نوشتن از پاییز دعوت میکند. اولین نفر هم خودم مینویسم:
پاییز سوزناکیست امسال. هنوز دلسیر باران نباریده، هوای برف دارد آسمان. هوا سرد است، سرد، خیلی سرد. از سرما دندانهایم به هم میخورند و توی دلم میلرزد. حتی پتوی قهوهای رنگم هم جواب سگلرزههایم را نمیدهد. برگها زیر پاهایم خشخش صدا میکنند و باد توی صورتم میخورد. سیگار دود میکنم و پالتویم را دور خودم میپیچم. وقتی آسمان نمیبارد و فقط باد سوزناک میآید، دلم میگیرد. انگار منقبض میشود ماهیچههام، چروک میشوم. وقتی پاییز اینگونه است، مثل برگهای خشک، شکننده میشوم.
وقتی هوای پاییز اینقدر دمق و بیروح است و وقتی غروبهایش اینقدر سنگین میشود، تلخ میشوم، تلخ، خیلی تلخ. دستم به قلم نمیرود و پایم از راه رفتن میایستد. قلبم تند تند میزند. گلویم میگیرد. آخر این چه پاییزیست؟ پاییز، بدون بارانهای دانه درشت و صدای قهقههای مدام، مگر پاییز میشود؟ حتی برگهای زرد درختان هم یکی در میان زرد شدهاند. انگار قرار است این پاییز، زمستان باشد. همهچیز یخ ببندد و هوا، هوای برفی باشد. اصلن میخواهم غر غر کنم سر پاییز تا شاید دلش به حالم بسوزد و نم بارانی بزند باز.
پاییز سوزناکیست امسال. از پشت پنجرهی اتاق خیره میشوم به خیابان، ماشینها، آدمها، میروند و میآیند. هوا گرفته است و انگار کسی حواسش نیست پاییز است. انگار کسی حواسش نیست حالا باید باران ببارد، برگها خشک و زرد باشند و کوچه، بوی نم خاک باران خورده را بدهد. انگار کسی حواسش نیست ابرها بق کردهاند و گوشهای تنها نشستهاند. انگار کسی حواسش نیست پاییز دارد
تمام میشود. انگار کسی حواسش نیست امسال پاییز خیلی سرد است، سرد، خیلی سرد. دلم میگیرد از دست پاییز و از خیابانهایی که انگار یادشان رفته است دلدل زدنهای عاشقانهی پاییز را. هوای دو نفره و هآ کردن دستها و چاییهای داغ را. بخار پشت شیشهها و نمنم بارانهای دانه درشت را. تاکسیهایی را که وقتی باران میبارد فقط دربستی میبرند و... دلم میگیرد از پاییز که چه بیمعرفتانه احساساش را دریغ میکند از چشمهای منتظری که تنها از او طلب باراناش را دارد. همین! فقط باران!
هوس باران دارم. باران ببارد و بدوم زیرش. خیس خیس شوم، سر تا پا خیس. موش آب کشیده، سیگاری روشن کنم و بروم روی نیمکت پارک بنشینم. دلم باران میخواهد. از همان بارانها که همهچیز را میشوید. از همان بارانها که دود سربی بالای شهر را میراند و هوا ابری و تمیز میشود. از همان بارانها که بعدش نمه آفتابی بزند و ابرهای سفید خودنمایی کنند، بوی نم بپیچد و خیسی کف خیابان دلبری کند. از همان بارانهای دلی و نجیب. از همان بارانها که میتوانی زیرش گریه کنی و هیچکسی نفهمد. دلت باز شود و لبخند روی لبهایت بنشیند. از همان بارانهای پاییزی.
وقتی پاییز خشک است و پرسوز، شهر و همهچیزش برایم غیرقابل تحمل است. دیدن خیابانها آزارم میدهد. دیدن آدمها عذاب است. انگار نمک میپاشند روی زخمهام. نمیتوانم شهر پاییزی را اینطور ببینم و سینهام تیر نکشد. پاییز و بدون بارانهای دانه درشت و دلدل زدنها و بوی نمخاک و هوای نمدار؟ نه! من آبم با این پاییز توی یکجوب نمیرود. دوستش ندارم. من، این پاییز را دوست ندارم و نمیخواهمش. نه! من پاییز خودم را میخواهم. همان پاییز مهربان و عاشق را. نمیخواهم این پاییز را. نمیخواهم...
اما حتی اگر پاییز هم اینقدر سوزناک و بیروح و بیبخار باشد و بیباران، من فقط تو را میخواهم. حتی اگر پاییز -فصل عاشقی- عاشقانه نباشد و تلخ، باز فقط تو را میخواهم. حتی اگر توی سوز باد پاییزی پالتویم کنار برود و سینهپهلو کنم، باز تو را میخواهم. حتی توی سگلرزهها و دندان بههم خوردنها از سرمای پاییز هم تو را میخواهم. نه! من این پاییز را حتی اگر بهترین پاییز تاریخ ذنیا هم باشد، بی تو نمیخواهم.
**و من پنج نفر از رفقایم را برای نوشتن در این بازی دعوت میکنم:
۱- هانیه بختیار (نوشت) ۲- میثم یوسفی (نوشت) ۳- آرش افشار (نوشت) ۴- محمد مقدم (نوشت) ۵- امیرحسین بهبهانینیا (نوشت)
دوستان و رفقا، تا وقتی پاییز تمام نشده، زمان بازی ادامه دارد. پس نگران دیر ننوشتناش نباشید. هرکسی دیگری هم که "پاییزبازی" را خواند و دوست داشت پاییز بازی کند، بنویسد، برایم کامنت بگذارد تا همین زیر اسمش را به لیست پاییز بازها اضافه کنم.

